شهید
راوی بهنام محمدی:یه روز از مدرسه به خونه می اومدیم ، با چند تا از دوستام بودیم ، خیلی هم گرسنم بود یکی از رفقای دوران خدمتش ( خدمت شهرام) به پسر خالش گفته بود که شهرام شهید شده و برای تشییع جنازه اش اومده اند ولی ما نمی دونستیم گفتیم حالا بریم خونه مامان برنج پخته بریم گرم کنیم بخوریم . در مسیر اومدن به خونه ی نفر بنام خالق فتحی بهم گفت : بهنام، گفتم: بله، گفت : بیا اینجا کارت دارم رفتم اونجا گفت:شهرام برادر تو هست گفتم: بله گفت: می گن شهرام توی درگیری شهید شده گفتم: کی می گه گفت: والله میگن شهید شده، من باور نکردم به او خندیدم گفت: به قرآن شوخی نمی کنم وقتی این حرفو زد من دیگه زانوهام مثل شد و دیگه توانش رو از دست داد به گونه ای کتابم از دستم افتاد و همونجا از هوش رفتم تا حدود یکی دوساعت بعد که به هوش آمدم دیگه کتابامو آوردم دیگه رمقی نداشتم اومدم خونه کتابامو پرت کردم مامان و بابام سوال کردند چه طور شده؟ گفتم: طوری نشده ولی طاقت نیاوردم زدم زیر گریه که اونا هم فهمیدند . دوستانش گفتند : چندین ماشین رو سرباز به بیابان رفته بودند و اونجا کمین کرده بودند حدود ساعت 4و5 عصر بود یه عده قاچاقچی از اونجا عبور کرند درگیر شدیم . او دو بود که کی از تک تیراندازها تیری به پهلوی سمت راست اون اصابت کرد که در بین راه به دیدار معبود خود شتافت. راوی :بهنام محمدی (خبر شهادت) زمانی که شهید شده بود من داشتم با ماشین می اومدم داخل کوچه، یه هفته خونه نبودم و از ماجرا شهادت اطلاع نداشتم نرسیده به کوچه خودمون یه نفر منو دید گفت: محسن، گفتم: بله ، گفت: می گن داخل کوچه شما شهید شده کیه گفتم : اسمش چیه؟ گفت: می گن شهرام و در همون لحظه دیگه من نفهمیدم کجا هستم کجا نیستم و چکار می کنم و یه نفر دیگه اونجا ایستاد ه بود ماشین آوردم در خونه و من با برادر بزرگترم بودم وقتی رسیدیم خونه دیدیم سر کوچه شلوغ پسر عموم با چند نفر دیگه از قوم خویشان با یه سواری اومدند دیدند ما داریم می آییم اومدند ودیدند ما داریم گریه می کنیم گفتند: چند خبر شده گفتیم: می گن شهرام شهید شده گفتند: نه اصلا چنین امکانی وجود نداره دیگه ما رو به خونه آوردند که دیدیم بله برادرم شهید شده. راوی : محسن محمدی (در جوار حسین(ع)) من حدود 5 ماه در جاده می اومدم که با یه عده دزد درگیر شدم و یه تیر به پام خورد زمانی که در داخل بیمارستان بودم دکترها گفتند که کاری نمی توان کرد جز اینکه انگشت پاشو قطع کنیم اگه سیاه شده، شب در بیمارستان بودم و فقط صدای امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل (ع) می زدم . بعد از آن به برادرم گفتم که شهرام تو که رفتی پیش امام حسین(,) و الان در خدمت ایشان هستی به من کمک کن می خواهند انگشت منو قطع کنند چکار کنم ،فردا شب شهرام به خوابم اومد گفت: ناراحت نباش من کمکمت می کنم اصلا نگران انگشت پایت نباش که بعد از مدتی خوب شدم. راوی : محسن محمدی ( سرنوشت رقم خورده) برادر شهرام روز چهارشنبه از مدرسه اومد دیدم خیلی ناراحت خودم شب خواب دیدم که دو تا بچه داشتم روی ماشین بودند در حیاط را باز کردم رفتم بیرون دیدم که سه تا دیگ برنج از نزدیک شیر آبی به آن طرف روی بار است یه آدمی هم بالای سر دیگها بود تمام لبسهایش سفید، تقریبا دومتری هم قد و بالاش بود لباس قشنگی تنش بود و سر آستینش سبز بود بهش گفتم : کی به تو گفته بیای اینجا برنج بپزی یه مشت بدبخت و خدا زده ای یه مشتی گدا گشنه این طرف و آن طرف ولو هستند تو اومدی اینجا برای چی داری برنج می پزی صدام کرد مادر شهرام، مادر شهرام با عصبانیت گفتم مادر شهرام و سینه ورم چیکار داری به مادر شهرام تو کی هستی که می گی مادر شهرام گفت: شهرام تیر خورده خودم گفتم تیر تو جیگر خودت بخور تو جیگر عزیزت بخور دلت می یاد به بچم اینطوری می گی در عالم خواب رفتم در حیاط رو باز کردم به ابوافضل العباس دیدم همه جا پارچه مشکی زدند به اون گفتم: این برنجات از اینجا بر می داری ببری یا نه اینکه صدای بچه ها بزنم که دیگات رو بیندازند بیرون در عالم خواب صدا می زدم که ننه بیا این دیگهای برنجی رو بریزد بیرون برای چی این دیگ های برنجی رو اینجا بار گذاشته برگشتم گفتم این دیگات رود بردار و گرنه به به بچه ها میگم بریزنش بیرون تو کوچه صدام زد مادر شهرام، دوباره با عصبانیت گفتم : مادر شهرام می گه بلا . تو چیکار مادر شهرام داری گفت: که شهرام تیر خورده گفتم تیر تو جیگر خودت بخوره دلت می یاد به بچه سرباز بدبختم اینطوری می گی. از خواب که بلند شدم لرزه کرده بودم اصلا زانوهایم توان نداشت نمی توانم کار کنم نه زبان دارم ها و نه کنم . وقتی بهنام از مدرسه اومد دیدم ناراحته گفتم: ننه بهنام چی شده انگار ناراحتی گفتم: ننه شهرام شهید شده گفت: نه ننه خدا نکنه شهرام شهید بشه ، من سرم درد می کنه گفتم: نه ننه تو سرت درد نمی کنه دروغ می گی گفتم: با کسی دعوا کردی گفت: نه گفتم: کسی زدتت گفت: کی جرات داره گفتم: به حضرت عباس شهرام شهید شده گفت: تو حالا یه حرفی برای خودت می زنی ، بدبخت دیونه شدی، نهدیونه نشدم شهرام شهید شده همین طور خودم روبروی در حال و حیاط می نشستم و می پاییدم می گفتم: ننه شهرام شهید شده حالا ببین تا کی خبرتون بدهند می گفتم: من دیونه نیستم . تا اینکه چند تا از هم خدمتی هاش وقتی شهرام شده بود از زیر سیم خار دار فرار کرده بودند اومده بودند خونه، دم در به همسایه مون گفته بودند برید به مادر شهرام بگید شهرام شهید شده این ها هم هیچی نگفتند فقط می اومدند اسباب اثاثیه مون و می روند گفتم: ترا به حضرت عباس مگه چطور شده گفت : حالا که به خدا و حضرت عباس قسم می خوری شهرام هیچ طوریش نشده فقط تیر خورده بردنش شیراز گفتم: نه شهرام تیر نخورده ، شهرام شهید شده ، برای تشییع جنازه ، ما می خواستیم مرخصی بگیریم و بیایم اما اونا اجازه ندادند بنابراین ما هم فرار کردیم تا به مراسم برسیم . (حق همسایگی) شهرام با همهخوب بود ، 5/17 سالش بود همه گفتند : چند تا بچه تو خونه این محمدی هست کسی از مرده و زنده شان خبر نداره یه زن همسایه ای داشتیم اینجا خیلی خوب بود دو تا دختر بزرگ داشت با یه زن همسایه ای داشتیم اینجا خیلی خوب بود دو تا دختر بزرگ داشت با یه پسری که آشپز پتروشیمی بود اون موقع شهرام هنوزشهید نشده بود می گفت: هر وقت خواستی پول آب و برق و گاز به حساب بریزی صدای شهرام و بهنام بزن ، صدای بچه های محمدی بزن ، شهرام اگه می دید کسی برای دیگران ایجاد مزاحمت می کنه دلش می خواست بکنه می گفتم: خوب ننه مگه خواهر ، دختر عمه یا خاله تو هست می گفت: نه فرقی نمی کنه خوب همین هم خواهر منه راوی : مادر شهید (محبت به مادر) دست می انداخت گردنم شهرام سرش رو مثل بچه کوچک می گذاشت روی زانوم می خوابید وقتی ناهار می خورد می گفت: ننه والله خیلی دلم برات تنگ شده بود. هر وقت که می اومد بیشتر اوقاتش توی خونه می گذراند و می گفت: من اونجا که هستم دلم براتون خیلی تنگ می شه حداقل این چند روزی که اینجا هستم می خواهم تو خونه باشم و شما رو خوب نگاه کنم تا وقتی رفتم اونجا براتون زیاد دلتنگ نشم. راوی : مادر شهید (عملیات) آخرین باری که من به شهرام و دیدم و با همدیگر خداحافظی کردیم سه ماه قبل از شهادتش بود ، قرار بود سه چهار روزه بر عملیات رو برگرد و باز هم بیاد مرخصی به دوستاش هم گفته بود : من پنج شنبه می خواهم برم، پنج شنبه عشق است.
ثبت دیدگاه