شناسه: 93867

ماموریت

راوی همکارشهید:تيرماه سال 1367 اولين ماموريتي بود، كه به بعنوان كمك خلبان، به همراه اين شهيد بزرگوار به استان سيستان و بلوچستان اعزام شده بودم. اوايل تابستان بود، هوا هم بسيار گرم، گرمايي نزديك به 50 درجه داشت. امريه اي به ما ابلاغ شد، كه مي بايست؛ يك گروه دانشگاهي و جهادي، كه در زمينه زمين شناسي و آب و خاك تحقيق مي كردند را، به سمت ايرانشهر و از آن طريق به چابهار انتقال می دادیم. ماموريت خود را با آن گروه تحقيقاتي و در شهرهاي مختلف استان سيستان و بلوچستان سپري كرديم و مناطق مختلفي را كه مد نظر آنان بودرا پرواز کردیم. زماني كه از چابهار به سمت ايرانشهر برمي گشتيم.رئيس آن گروه تحقيقاتي، كه از مسافران بالگرد بود، به ما گفت: «اگه امكان داره، در اين منطقه بالگرد را فرود بياوريد.» ما نيز بالگرد را در آن منطقه نشاندیم. پس از فرود بالگرد در منطقه مورد نظر، تمامی اعضاي گروه، جهت بررسي خاك، كه فرسايش زيادي داشت، پياده شدند. شهيد قليزاده به واسطه آشنايي با منطقه، همراه آن گروه از بالگرد پياده شد و من به عنوان كمك خلبان در بالگرد ماندم و بالگرد نيز در حالت روشن قرار داشت. پس از چند دقيقه، صداي تير از اطراف به گوش من رسيد، و در پي آن اعضاي گروه، با شنيدن صداي تير به اطراف پراكنده شده و یا بر روي زمين دراز كشيدند. با مشاهده اين صحنه ها كه در جلوي چشمم در حال شكل گرفتن بود، متوجه وخامت اوضاع شدم. در حقيقت، ما در جايي فرود آمديم،كه يكي از كاروانهاي اشرار در آن منطقه حضور داشت. آنها فكر كردند كه ما براي مقابله با آنان آمده بوديم و قصد داريم با پياده كردن نيروها با آنان مقابله كنيم. در حاليكه ما اصلا از اين موضوع خبر نداشتيم. همانطوريكه بالگرد روشن و خودم نيز بر روي صندلي كمك خلبان نشسته بودم، نمی دونستم که چه کاری باید انجام دهم. فكر كردم كه بهتر است خيلي سريع بالگرد را خاموش كنم. همين كه ميخواستم «تراتل» را ببندم و بالگرد را خاموش كنم؛ شهيد قليزاده به سرعت به طرف بالگرد آمد و درب سمت خلبان كه موقعيت خودش بود را باز كرد و گفت: « چي كار داري مي كني؟ چرا بالگرد را خاموش مي كني؟ مگر نمي بيني دارن تير اندازي مي كنند؟»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه