کابوسی برای اشرار و قاچاقچیان
نقل از همسر شهید:وظیفه همه انسان های مسلمان در زندگی حفظ دین مبین اسلام و دفاع از سرزمینمان است. افرادی که بخواهند به هر صورتی ضربه ای به اسلام و مردم ایران وارد کنند توسط نیروهای امنیتی این سرزمین و با یاری خداوند دستگیر و تحویل قانون می گردد. شهید اسداله در آن زمان تقریباً یک سالی بود که به عنوان پلیس در کلانتری 13 آبادان خدمت می کرد، خیلی وظیفه شناس و انسانی صبور و مومن بودند.
اشرار و افراد قاچاقچی از دست ایشان آرامش نداشتند و هر لحظه برای هر ماموریتی آماده بودند تا وظیفه خود را به درستی انجام دهند. یک روز قبل از شهادتش همراه با چند نفر از دوستانش با قاچاقچیان درگیر و به همراه خانواده شان روی سر و صورت و لباسهایشان مواد اسیدی (سفید کننده لباس) ریخته بودند، فردای آن روز ایشان به من تلفن زد و جریان را برایم شرح داد و گفت به ما چند روز مرخصی داده اند تا لباسهایمان را درست کنیم.
روز یازدهم بهمن سال 79 در آغاز ایام الله بهمن ماه، شهید داشتند روی یک چهارپایه عکسهای امام را به دیوار می زدند و در و دیوار ساختمان کلانتری را آذین بندی می کردند، یکی از دوستانش پیش او می آید و به او می گوید که یک ماموریت داریم آیا شما نمیاید؟ ایشان می گویند تا عکسهای امام را تمام نکنم هیچ جا نمی روم. کارش که تمام می شود و چهار پایه می لغزد و ایشان به زمین می افتد و با خنده به دوستش می گوید دیدی نزدیک بود در این روز یازدهم بهمن شهید شوم. همان موقع به ایشان ماموریتی مبنی بر ابلاغ دادگاه (احضاریه) برای یک از افراد شرور و قاچاقچی که چند بار توسط خود شهید دستگیر شده بود داده می شود. ایشان به درب منزل آن فرد شرور می رسد و در می زد فرد شرور در را باز می کند و بی درنگ چند تا ضربه چاقو به بدن ایشان می زند، و از ناحیه قلب و پهلو و صورتش مجروح و به زمین می افتاد و با زحمت زیادی خود را به نزدیکی کلانتری برساند، یکی از سربازان با دیدن ایشان به طرفش می دود. وقتی بالای سر او می رسید ایشان به درجه رفیع شهادت می رسید.
شهید اسداله فردی خوش اخلاق و مومن و صبور و ساکت اما در عین حال شوخ طبع بودند. در طول دوران سربازی خود که حقوق ناچیزی به آنها می دادند حقوق دو سه ماهه اش را جمع می کرد و آن را برای یکی از اقوام که تنگدست بود می آورد و برمی گشت.
پس از مدت چهار سال نامزدی با دختر عمویش ازدواج کردند آنها بعد از ازدواج خانه ای کرایه کرده بودند ولی چون پولش را تماماً نداده بودند به آنجا نرفتند حتی لوازم خانه اش را هنوز باز نکردند.
شهید یک ماه سر کار بود و بعد 15 روز به او مرخصی می دادند. در این 15 روز که می آمد به خانه اقوام سرمی زد و به صله رحم خیلی اهمیت می داد و همیشه می گفت شاید دیگر برنگردم. باید همه را ببینم. به افرادی از اقوام که تنگدست بودند تا حد توان کمک می کرد.
ثبت دیدگاه