یادداشت کوچک
سید جواد کافی طلعتیظهر توی مسجد پادگان، سردار مهدیان پور را دیدم و نشستم کنار او. بعد از نماز، خیلی گرم با من احوالپرسی کرد. پرسید: چه خبر؟
گفتم: برای یکی از رفقا مشکلی مالی پیش اومده که اگر شما هم تو جریانش باشین، بد نیست.
موضوع را گفتم. دفترچه یادداشتش را درآورد و نوشت: به طرح و برنامه؛ لطفاً از بودجه فرماندهی، مبلغ 150 هزار تومان به صورت وام در اختیار برادر... قرار دهید. بعداً با صندوق هماهنگ کنید که این پول را در اسرع وقت به شما مسترد کنند و ایشان قسطهایش را به صندوق بدهد.وقتی آن بنده خدا نامه را دید، گل از گلش شکفت که فردا حتماً مشکلش حل خواهد شد.فردا صبح وقتی آمدم پادگان، دیدم دوباره عبوس و ناراحت جلوی محلّ کار من ایستاده است. گفتم: باز چی شده؟
گفت: گفتن باید چند روز صبر کنی، ما نمی تونیم همه این پول رو یکدفعه به تو بدیم.معطّل نکردم و سریع رفتم پیش سردار. جلسه داشت. آجودانش گفت: باید بری و بعد از جلسه بیای.گفتم: من فقط می خوام یک جمله به اش بگم و برم.گفت: جلسه مهمّیه، نمی شه کسی بره تو.یک یادداشت نوشتم و خواهش کردم خودش برود پیش سردار و آن را بدهد دستش.طولی نکشید که دیدم خود سردار با چهره ای گرفته و ناراحت از جلسه آمد بیرون و راه افتاد طرف ساختمان طرح و برنامه.
ثبت دیدگاه