شناسه: 95516

وظیفه پدری یا وظیفه سربازی

تازه در نیروی انتظامی استخدام شده بود که پدرمان مریض شد. احمد خیلی سعی کرد به عنوان همراه مریض در بیمارستان حضور داشته باشد اما به دلیل شرایط دوران آموزشی اجازه چنین کاری نداشت.
مدتی گذشت. پدر از بیمارستان مرخص شد. احمد هم توانست مرخصی بگیرد. خودش را به خانه رساند. در تمام آن مدت مثل پروانه دور بابا می چرخید. به او غذا می داد. موهایش را شانه می کرد. برایش توالت فرنگی می گذاشت. آنقدر به پدر محبت کرد که بابا به او گفت: من دوست ندارم اینقدر اذیت بشی باباجون. دستی به موهای پدر کشید و جواب داد: وظیفه است. این قدر شما برای من زحمت کشیدی ... حالا حالاها باید جبران کنم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه