شناسه: 96835

کار و شغل

راوی محمد حسن صادقی : یادم نمى‏رود مانورى داشتیم که تمام نیروهاى تهران باید در آن شرکت مى‏کردند آقاى ناصرى همه بچه‏ها را فرستاد فقط من ماندم و شهید ناصرى و آقاى آراسته که در قرارگاه بودیم. نیمه‏هاى شب شهید ناصرى از من خواست تا به خانه آنها بروم و ار آنجا مانور برویم وقتى که به منزل آقاى ناصرى رفتم دیدم دخترش زهرا خیلى بى تابى مى کند هى مى‏آید پایین پله‏ها باز برمى گردد و گریه مى‏کند. از شهیدناصرى سئوال کردم که چرا زهرا گریه مى‏کند؟شهید ناصرى گفت:به خاطر اینکه من دارم از منزل بیرون مى‏روم. من با هزار التماس زهرا را ساکت کردم تا توانستیم با خیال راحت به منطقه مانور برویم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه