شناسه: 96837

زندگي مشترک

راوی محمد حسن صادقی : یک شب شهید ناصرى مریض شده بود خانواده‏اش از منزل به من زنگ زدند و من هم از قرارگاه به منزل ایشان رفتم. حدود ساعت دو نیمه شب بامداد بود که من رفتم آقاى ناصرى خیلى ناراحت شد و به من گفت برگرد و به محل کارت برو. من گفتم تا مشکل شما حل نشود من نخواهم رفت. بالاخره ایشان را راضى کردم که با من به بیمارستا بیایند تا ساعت چهار صبح که جواب آزمایشات ایشان را گرفتیم ناراحت بود که چرا من براى کار شخصى ایشان رفته‏ام.آن شب شهید ناصرى به من گفت: من نمى‏خواهم کار شخصى ام را کس دیگرى انجام بدهد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه