شناسه: 96855

ساده زيستي و پرهيز از تجمل

راوی علی پردل : یک روز عصر آقاى ناصرى در قائن منزل ما آمدند و قرار شد به زیر کوه قائن رفته و از حاج آقاى فقیهى امام جمعه احوالى بپرسند وقتى مى‏خواستند کفش هایش را بپوشد دید یکى از کفش هایش پاره است به نحوى که وقتى پایش کرد شصت پایش از کفش بیرون آمد بعد یک نگاهى به من کرد و گفت: این دوروبر کفشى نیست که من بپوشم و از روى مزاج و شوخى ادامه داد ما براى خودمان کلى رئیس هستیم حالا باید با این کفش پاره باید خدمت امام جمعه برسیم. به دنبال پیدا کردن کفش بودم که یک دفعه یادم آمد که اخیراً یک جفت کفش از ستاد آزادگان براى ما هدیه آورده‏اند. فوراً رفته و این کفش‏ها را آوردم و به آقاى ناصرى دادم اتفاقاً کفش‏ها اندازه پایش بود. کفش‏ها را پوشید و خداحافظى کرد و از منزل خارج شده ولى دیدم دوباره به داخل حیاط آمد و گفت: این کفش خیلى رئیسى شد شروع کرد کف کفش‏ها را داخل باغچه منزل به خاک و گل مالیدن تا این که کفش‏ها از حالت براقیت خارج شد. سپس به طرف منزل امام جمعه حرکت کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه