فکاهي شوخ طبعي
راوی حسین حمیدی : یک روز به اتفاق سردار ناصرى نزد آقاى محقق رفتیم - محقق تازه براى سومین بار ازدواج کرده بود - یک دفعه دیدیم آقاى محقق عرق ریزان و نفس زنان آمد. آقاى ناصرى به ایشان گفت: حاجى چه شده است؟ گفت: از زمانى که ازدواج کردهام نفسم مىگیرد. آقاى ناصرى گفت: شما پیرى، تو را چه به ازدواج و عروسى مجدد کردن. تو باید یک گوشهاى بنشینى و عبادت کنى. عروسى از آن ما جوانان است. در جلسه مقدارى بادام در پیش دستى گذاشته و جلوى افراد چیده بودند. آقاى محقق همین طور که صحبت مىکرد، بادامهاى سمت خودش را هم مىخورد. وقتى بادامهاى پیش دستى محقق تمام شد من ظرف آقاى ناصرى را با محقق جابجا کردم. حتى ظرف بادام خودم را هم جلوى آقاى محقق گذاشتم و ایشان خورد. آقاى ناصرى که متوجه قضیه شده بود اشارهاى به محقق کرد و گفت: حاجى ماشاءا... اشتهایت هم باز شده است. وقتى افراد حاضر در آن جلسه متوجه عمل محقق شدند همه شروع به خندیدن کردند. آقاى ناصرى به محقق گفت: معلوم است قواى بدنىات خیلى کم شده و ضعیف شدهاى.
ثبت دیدگاه