شناسه: 96872

قران و نيايش

راوی خداداد هاشمی زاده : اوایل پیروزى انقلاب آقاى ناصرى که از مدرسه مى‏آمد، مى‏رفت و به نگهبانى دادن از اماکن و غیره مشغول مى‏شد یک روز بعد از ظهر وقتى از مدرسه آمد، من رفتم که چایى بیاورم تا به اتفاق هم بخوریم، وقتى برگشتم، دیدم دارد چیزى مى‏نویسد، تا چشمش به من افتاد، دستش را روى کاغذ گذاشت من طاقت نیاورده و پرسیدم چه دارى مى‏نویسى؟ گفت: وصیت نامه. گفتم: وصیت نامه چى است؟ گفت: چون در این شرایط حساس مى‏رویم و نگهبانى مى‏دهیم. ممکن است درگیرى بوجود آید و منجر به شهادت بشود. انسان وقتى وصیت نامه داشته باشد بهتر است. من از این موضوع خیلى ناراحت بودم تا این که یک روز از شدت ناراحتى گریه‏ام گرفته بودم. وقتى آقاى ناصرى فهمید که ناراحتى و گریه من براى نوشتن وصیت نامه ایشان است، گفت: اگر خیلى ناراحت هستى من این وصیت نامه را پاره مى‏کنم. بالاخره وصیت نامه را پاره کرد و جلوى خودم توى سطل زباله انداخت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه