قدرت روح و کرامت نفس
راوی حسین ناصری : یکدفعه یادم مىآید در جاده روستا در حال حرکت بودیم که چوپانى در حال چراندن گوسفندان بود آقاى ناصرى خدا قوتى به آن چوپان گفت و پیاده شد احوالش را پرسید و از او دلجویى کرد. آن پیرمرد ما را تعارف کرد به غذا و آبى که همراه خود داشت. با اینکه آقاناصر میلى به غذا نداشت بخاطر اینکه آن پیرمرد احساس نکنهد که ایشان غذاى ساده او را نمىخورد، نشست سر سفره و مقدارى غذا با آن پیرمرد خورد.
ثبت دیدگاه