شناسه: 96928

عشق شهادت

راوی خاضع : خاطره‏اى را از قول زهرا دختر کوچک سردار ناصرى این گونه نقل مى‏کنند: آخرین مرخصى که سردار ناصرى آمده بود یک روز دخترش زهرا به پدر مى‏گوید: بابا من یک عروسکى را در مغازه دیده‏ام و دوست دارم که آن را براى من خریدارى کنید، اما خجالت مى‏کشم به شما بگویم که آن را براى من بخرید. پدر به دخترش مى‏گوید: دخترم چرا خجالت مى‏کشید؟ دختر در جواب پدر مى‏گوید: چون قیمت آن زیاد است. پدر مى‏گوید: دخترم قیمت عروسک هر چقدر که باشد پرداخت مى‏کنم. پدر به اتفاق دختر سوار ماشین شده و به مغازه موردنظر مراجعه مى‏کنند و عروسک را به مبلغ 50 تومان براى دخترش خریدارى مى‏کند. با خریدن عروسک زهرا خیلى خوشحال مى‏شود و به پدر میگوید: بابا از این که عروسک را براى من خریده‏اید خیلى خوشحال هستم. شما از خدا چه مى‏خواهید که براى شما دعا کنم. سردار ناصرى در جواب دخترش مى‏گوید: از خدا بخواه که شهادت را نصب من کند. این قضیه دقیقاً قبل از آخرین مأموریت ایشان اتفاق مى‏افتد ودر این مأموریت ناصرى در مزار شریف با آن وضع فجیع به صورت ناجوانمردانه‏اى مظلومانه به شهادت مى‏رسد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه