عشق شهادت
راوی خاضع : خاطرهاى را از قول زهرا دختر کوچک سردار ناصرى این گونه نقل مىکنند: آخرین مرخصى که سردار ناصرى آمده بود یک روز دخترش زهرا به پدر مىگوید: بابا من یک عروسکى را در مغازه دیدهام و دوست دارم که آن را براى من خریدارى کنید، اما خجالت مىکشم به شما بگویم که آن را براى من بخرید. پدر به دخترش مىگوید: دخترم چرا خجالت مىکشید؟ دختر در جواب پدر مىگوید: چون قیمت آن زیاد است. پدر مىگوید: دخترم قیمت عروسک هر چقدر که باشد پرداخت مىکنم. پدر به اتفاق دختر سوار ماشین شده و به مغازه موردنظر مراجعه مىکنند و عروسک را به مبلغ 50 تومان براى دخترش خریدارى مىکند. با خریدن عروسک زهرا خیلى خوشحال مىشود و به پدر میگوید: بابا از این که عروسک را براى من خریدهاید خیلى خوشحال هستم. شما از خدا چه مىخواهید که براى شما دعا کنم. سردار ناصرى در جواب دخترش مىگوید: از خدا بخواه که شهادت را نصب من کند. این قضیه دقیقاً قبل از آخرین مأموریت ایشان اتفاق مىافتد ودر این مأموریت ناصرى در مزار شریف با آن وضع فجیع به صورت ناجوانمردانهاى مظلومانه به شهادت مىرسد.
ثبت دیدگاه