شناسه: 97653

نگفتی چرا دیر آمدی ؟

مصطفی شهبازی زنگ اول داشت تمام می شد که دیدم نفس نفس زنان آمد توی کلاس . پرسیدم : - کجا بودی مصطفی ؟ به جای جواب دادن پرسید : - آقا معلم کجاست ؟ - هنوز نیامده . معاون هم آمد سر کلاس و گفت درس هایتان را مرور کنید خندید و نشست کنارم . باز سوال کردم : - نگفتی چرا دیر آمدی ؟ - توی راه دیدم یک پیرزن افتاده روی زمین . کمک اش کردم و وسایل اش را تا خانه اش رساندم . تازه آن موقع از من خواست برایش نان بگیرم . شیطان وسوسه ام کرد به پیرزن محل نگذارم ولی دلم راضی نشد چون گرسنه و ناتوان بود . رفتم نانوایی ولی تمام وقت به این فکر می کردم که چطور جواب معلم را بدهم . حالا که دیدم معلم نیامده خنده ام گرفت . واقعا از صمیم قلب خوشحالم *** تازه به سن تکلیف رسیده بودم . روزه گرفتن برای یک دختر نه ساله در آن هوای گرم و روزهای طولانی کار سختی بود . وقتی از مدرسه برگشتم سردرد گرفتم . دستمالی به پیشانی ام بستم و افتادم گوشه اتاق . مادرم گفت : - خب وقتی این جوری هستی روزه نگیر دختر ! شب ، بعد از نماز و افطار دور هم نشسته بودیم . از داداش مصطفی در مورد احکام روزه ام سوال کردم . جواب داد : - سخت هست ولی این چیزها دلیل نمی شه . ببین اگه می تونی طاقت بیاری روزه ات رو بگیر . من هم همین کار را کردم . واقعا اراده ام قوی تر شد و توانستم روزه هایم را بگیرم ... *** بعد از تشییع جنازه مصطفی منزلمان غلغله شد . فرمانده مستقیم برادرم در تایباد یکی از کسانی بود که از راه دور آمده بود . کنار پدرم نشست و گفت : - پدر جان شغلت چیه ؟ - کشاورزم - همون نون حلال کشاورزی رو به بچه ات دادی که به این خوبی تربیت شده بود - چطور مگه ؟ - در طول خدمت ام خیلی سرباز داشتم . همیشه سعی می کردم فاصله ام را با آن ها رعایت کنم . هیچ وقت آن ها را به منزلم نمی بردم ولی مصطفی با بقیه فرق می کرد . مثل برادرم به او اعتماد داشتم ... بس که باغیرت و چشم پاک بود *** ایام اربعین بود . از طرف اداره بیمه موکبی در عراق راه اندازی شده بود برای خدمت به زوار اباعبدالله الحسین (ع) . مسؤولمان آمد و به من گفت : - خانم شهبازی ، شما هم برای خادمی در موکب کربلا انتخاب شده اید از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم. برنامه سفرم را ریختم و مهیا شدم که چند روز بعد با پسرم راهی شوم . چیزی نگذشت که باز همان آقا آمد و گفت : - متاسفانه برای خانم ها ویزای رایگان فراهم نشده . باید هزینه را خودتان بدهید ششصد هزار تومان پول کمی نبود برای من . باید قید این سفر معنوی را می زدم . سر خورده و ناراحت رفتم سر خاک برادر شهید . هنوز حرف نزده بودم بغض ام ترکید : - ببین مصطفی ! وقتی برای یک خواهر مشکلی پیش میاد بعد از خدا میره پیش برادرش . منم اومدم کنار قبر تو . چرا کربلا نصیب من نمی شه ... من باید برم ... این ها را گفتم و باز گریه کردم . روز بعد خبر دادند ویزای رایگان تهیه شده و می توانم پانزده روز خادمی کنم !

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه