داوطلب جبهه
پدرم کارگر بود. صبح زود نمازش را می خواند، به گوسفندها علوفه می داد و می رفت شهر. تا غروب داداش بهرام جای او بود. هم مدرسه می رفت، هم به ما می رسید و هم کارهای خانواده را انجام می داد. به همین دلیل نوجوان مسؤولیت پذیری بار آمده بود. هنوز دوم راهنمایی را تمام نکرده بود که برای اعزام به جبهه داوطلب شد. پدرم جلوی او را گرفت و گفت: تو بری جنگ این بچه ها را به کی بسپارم ؟
سیکل اش که گرفت جنگ تمام شده بود. بار و بنه اش را بست و رفت برای استخدام در ژاندارمری.
ثبت دیدگاه