شناسه: 98092

چادر نازک

کلاس اول راهنمایی بودم. با چند تا از دختر بچه های هم سن و سال خودم داشتم بازی می کردم. داداش بهرام از سر کار آمد. همان طور که از کوچه رد می شد ایستاد و نگاهم کرد. رفتم جلوتر و سلام کردم. جوابم را داد و احوال پرسی کرد. بعد طوری که دوستانم نفهمند گفت : بانو جان ، چادر از این نازک تر پیدا نکردی ؟ تازه آن موقع بود که متوجه شدم چقدر چادرم نازک است. مخصوصا توی آفتاب بعد از ظهر!

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه