شناسه: 98188

خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد

راوی صدیقه قادری: دو روز قبل از شهادت پسرم آقا رضا، با پسر دیگرم حرفم شد و سر صدا کردم. همان شب خواب دیدم یک شیئ محکم به قلبم خورد و از خواب پریدم. عمویش پرسید چه شد؟ گفتم نمی دانم یک چیزی در خواب محکم به قلبم خورد صبح روز بعد با پسر دیگدم تماس گرفته بودند و گفته بودند که برادرت تیر خورده من خانه بودم که دیدم دامادم به همراه پسرم آمدند و من هنوز از آن خواب دیشب ناراحت بودم و گریه میکردم. پسرم پرسید چرا گریه می کنی؟ من سکوت کردم و وقتی مرا در این حال دید او هم شروع به گریه کرد. از ایشان سوال کردم تو چرا گریه می کنی؟ اما او چیزی نگفت و پرسید عمو جان کجاست؟ کفتم محل کارش. گفت: من می روم عمو را ببینم. بعد از ظهر رفتم خانه عمویش دیدم همه داد می زنند و گریه می کنند پرسیدم چی شده؟ اما آنها چیزی نگفتند، نگران شدم و برگشتم خانه، نیمه های شب بود که صدا زنگ در آمد فکر کردم رضاست. در را باز کردم دیدم عروسم است که به من گفت: مادر برادرم می گوید چرا گذاشتید رضا برود؟ که این حرف او نگرانیم را دوبرابر کرد و گفتم چه شده؟ آیا تصادف کرده است. گفت: نه ماشینش را توی راه گرفته اند. به همراه عروسم به راه افتادیم و رفتیم خانه پسرم علی دیدم همه آنجا نشسته اند و دارند گریه می کنند پرسیدم برای رضا چه اتفاقی افتاده است؟ یکی از آنها به من گفت خبر داده اند یکی از سربازها را داخل راه گرفته اند و او را به شهادت رسانده اند حالا معلوم نیست که پسر تو باشد. تا این حرف را شنیدم از هوش رفتم وقتی به هوش آمدم فهمیدم چی شده. یکی از همرزمهنش تعریف می کرد داخل راه با اشرار برخورد کرده که اشرار ماشینش را سوراخ سوراخ کرده اند که یک تیر از پشت به قلبش اصابت کرد و به شهادت رسید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه