خواب و روياي شهيد
راوی مرضیه علیرضایی: عباسعلی خیلی شعر می گفت و خیلی دوست داشت در تاریکی شب شعر بسراید یک شب ساعت 3 بود که توی حیاط نشسته بود و مشغول شعر گفتن بود که در همان حال گریه می کرد من که از خواب بیدار شده بودم به او گفتم چه شده که داری گریه می کنی؟او گفت:صدای پدرت که فوت کرده را شنیدم که مرا صدا می زد او در ادامه گفت:من دیدم یک کبوتر سفیدی آمد و روی شانه راست من نشست و خودش را به گونه ام مالید و بعد رفت روی شانه دیگرم نشست و خودش را به گونة چپ من مالید و بعد پرید و تا لحظه ای که کبوتر اطراف من بود قدرت حرکت کردن را نداشتم دلم می خواست او را بگیرم و لمس کنم ولی قدرت حرکت را نداشتم بعد از اینکه کبوتر رفت من احساس کردم که دوباره به این دنیا برگشتم.
ثبت دیدگاه