شناسه: 98483

پدر احمد درباره علاقه او به فرزند و علاقه فرزند به...

پدر احمد درباره علاقه او به فرزند و علاقه فرزند به او می‌گوید: رابطه خوبی داشتیم مخصوصاً به دلیل اینکه من مأمور نیروی انتظامی بودم و وقتی احمد به سن سربازی رسید بی‌میل به تجربه کار پدر نبود درنهایت برای خدمت مقدس سربازی به سیستان و بلوچستان اعزام شد. وی ادامه می‌دهد: کشتی از علائق او بود، بسیار هم در این زمینه استعداد داشت، جوانی خوش‌صورت و البته بدنی ورزیده داشت و در اخلاق نیز برازنده بود، منش پهلوانی خاصی داشت فرایض دینی برایش مهم بودند از او راضی بودم اما حتی یک‌لحظه هم‌فکرش را نمی‌کردم که سربازی او را از من جدا کند من ۳۰ سال در ناجا با سختی و راحتی، تلخی و شیرینی، دشواری و سهلی خدمت کردم بارها و بارها درخطر بودم اما هیچ‌گاه افتخار بندگی خالصانه خدا در لباس جانبازی را هم نداشتم اما او از من سبقت گرفت و السابقون شد. ۱۰ روز سرنوشت‌ساز برای احمد حاج علی‌اکبر منظمی همچنین می‌گوید: مدت سربازی‌اش با سختی برای ما گذشت چراکه راه دور بود در ناجای زاهدان خدمت می‌کرد و بعد مسافت بسیار ما و مخصوصاً مادرش را می‌آزرد اما چاره‌ای نبود همه‌چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه در ماه آخر سربازی برایش اتفاقی رخ داد و خودروی حامل وی واژگون می‌شود و احمد به بیمارستان منتقل می‌شود. پدر احمد می‌گوید: صورتش جراحات عمیقی برداشته و استخوان فکش شکسته بود به همین دلیل او را جراحی کردند، در این فاصله غذاهای آبکی را با نی به دهانش می‌ریختیم، چند روزی تا بهبودی نسبی او طی شد و تنها حدود ۱۰ روزبه پایان سربازی‌اش مانده بود که به او گفتم دیگر نمی‌خواهد بروی و من این مدت را نیز برایت مرخصی استعلاجی می‌گیرم. پدر احمد درباره اصرار پسرش به بازگشت و حضور در محل خدمت می‌گوید: اصرار داشت که باید بروم، کارها زیاد هستند پس برای همین به زاهدان بازمی‌گردم، چند روز دیگر در زاهدان بود، این ۱۰ روز سرنوشت‌ساز آخر سربازی‌اش بود یعنی دقیقاً یک هفته و دو شبانه‌روز تا ترخیص زمان داشت هرچه اصرار کردیم نتوانستیم جلوی او را بگیریم و درنهایت رفت. روایت پدر احمد از شب حادثه پدر این شهید شاهرودی ناجا می‌گوید: احمد درنهایت با اصرار خودش به زاهدان بازگشت آن زمان سرباز پاسگاه شهری بود و نه هنگ مرز بانی و برای بازدید و اشرار، درگیری با قاچاقچیان و مواردی ازاین‌دست اعزام می‌شدند، احمد با همان صورت بانداژ شده و با وضعیتی که درد داشت و هنوز بهبود پیدا نکرده بود راهی زاهدان شد. حاج اکبر می‌گوید: بهبود نسبی برایش حاصل‌شده بود یعنی غذا می‌خورد اما به نظر من نیازمند استراحت بیشتر بود، هرچند خود من هم همین‌گونه بودم یعنی اگر مشکلی هم برایم پیش می‌آمد با سرسختی و لجاجت به سرکار بازمی‌گشتم، درنهایت رفت و شبی برای اعزام به مأموریت همراه چند کادر و سرباز دیگر به منطقه‌ای در سیستان و بلوچستان اعزام می‌شوند فرمانده احمد با توجه به وضعیتی که برای صورتش به وجود آمده بود به وی می‌گوید حال که اصرار داری با ما بیایی پس بنشین پشت فرمان و پیاده نشو امشب فقط رانندگی کن. گویا فرمانده او نیز اصرار داشته که احمد نیاید اما خودش با لجاجت می‌گوید من می‌آیم و درنهایت تصمیم می‌گیرند رانندگی کند، از جزئیات عملیات درگیری آن‌ها با پاتک اشرار خیلی اطلاعاتی در دسترس نیست اما پس از درگیری و شدت گرفتن آن احمد در حال تغییر مکان خودرو گویا مورد اصابت گلوله‌ای قرار می‌گیرد که از بدنه ماشین عبور می‌کند این گلوله در پشت او و درست در ریه‌اش فرو می‌رود اما حیات مادی احمد آنجا به اتمام نمی‌رسد. شهادت نصیب احمد شد حسرت نصیب ما پدر شهید منظمی می‌گوید: تیر به ریه احمد خورده بود و او به‌سختی نفس می‌کشید که به بیمارستان منتقلش کردند و بعد نیز تهران، ما به دیدارش رفتیم حالش خوب بود کاملاً نفس می‌کشید هیچ جای دیگری از بدنش نیز زخمی نشده بود و حال مساعدی داشت، ما با نذر و نیاز وقتی حال او را دیدیم خیالمان راحت شد که رو به بهبود است و خوشحال شدیم. حاج علی‌اکبر ادامه می‌دهد: پزشکان از حال عمومی او راضی بودند و چند روزی را در بیمارستان سپری کرد، روز سوم به بیمارستان رفتیم و گفتند گویا مشکلی برای تنفسش پیش‌آمده و باید به بخش دیگری منتقل شود و عصر آن روز خبر شهادتش را در ناباوری به ما دادند، فکرش را نمی‌کردم روزی لقب پدر شهید را بگیریم آن‌هم هشت سال پس از جنگ تحمیلی... او می‌گوید: شهادت نصیب احمد شد حسرت نصیب ما.. . احمد به‌عنوان شهید ناجا در درگیری با اشرار درحالی‌که یک هفته دیگر به اتمام سربازی‌اش مانده بود رفت.. .، در لحظه خبر شهادتش این اصرار او برای اعزام به منطقه مدام جلوی چشمم می‌آمد از کجا می‌دانست که رفتنی است چرا آن‌قدر اصرار داشت، او می‌توانست در خانه بخورد و بخوابد و این ۱۰ روز را در استعلاجی بگذراند، امروز در سرکاری بود، زن و بچه داشت و ما هم نوه، اما چه شد که رفت؟ او چه دید؟ یک‌باره با جراحاتی در بدن به استقبال شهادت رفت و این چیزی جز سعادت نمی تواند باشد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه