فيروز امن زاده " بار آخر كه به مرخصي آمده بود،...
فيروز امن زاده " بار آخر كه به مرخصي آمده بود، پوتينش در خانه مانده بود.از اردبيل برگشت و آمد. پرسيدم: چرا برگشتي؟ گفت: مادر ميدانم شهيد خواهم شد، پوتين بهانه است، آمدم با تو خداحافظي كنم." اين جوان آگاه از نهايت کارخود در جهان زميني، فيروز امنزاده فرزند "تيمور و منور" است كه نام مستعار و غير شناسنامهاي او "فرامرز" ميباشد. فرامرز در بهار سال 1354 در "گوشلو" آن گاه كه اذان ظهر پخش ميشد به دنيا آمد. خانواده وضع مالي خوبي نداشتند و اين فقدان منابع معاش كافي، چيزي بود كه اجازه تحصيل به فرامرز نداد و جهان او را محدود كرد به فاصله بين گوشلو و جعفرآباد كه سه كيلومتري با هم فاصله دارند. اين را كه فرامرز دوران خردسالي خود را چگونه گذراند، اكنون ديگر كسي نميداند. پدر و برادر بزرگ در حادثه تصادف اتوموبيل از دنيا رفتهاند و مادر در زير اين همه ضربه هاي داغ و درد، چيز زيادي به ياد ندارد. مادر، خود او را شير داد وآن موقع پدر راننده دوره گردي بود كه دير به دير به خانه ميآمد. فرامرز فرزند فقر است. كسي است كه به قول مادرش " روزگار خوش خدا را نديد" و از هنگامي كه دستش به چوب بند شد به عنوان يك نانآور كودك به كار پرداخت. كار گاو چراني در جعفرآباد. دوران كودكي فرامرز با گاوچراني در روستاي جعفرآباد گذشت. كودكي بود متوسطالقامه و قوي بنيه كه بسيار خوش رفتار بود و هر از چند گاهي كه به خانه ميآمد، نهالي در حياط خانه ميكاشت و اين كاري بود كه به آن علاقه داشت. با همين علاقه و كار، وارد دوران نوجواني شد.اين نوجوان مسئوليتپذير، هر كاري از دستش برميآمد، انجام ميداد تا حداقل بخشي از معاش خانواده را تأمين كند. با پدر و مادر خوشرفتار بود و با خواهرها و برادرها، مهربان. از انجام كار و كمك به همسايگان خودداري نميكرد و چنان بود كه انگاري آزارش به مورچهاي هم نرسيده است. اهل احترام بود و دوستدار انقلاب اسلامي. از هر فرصتي استفاده ميكرد تا مادرش را شادمان سازد. از اين رو معمولاً هر گاه مزد خود را از كار فرمايانش ميگرفت، چيزي براي مادرش ميخريد مثلاً روسري يا پيراهن. هنگامي كه به سن خدمت رسيد، جواني ميانه بالا بود با حدود شصت كيلو وزن، با موهايي پر پشت بلند و صورتي گرد، با سبيلي تنك و تازه درآمده و چشماني كه صاف نگاه ميكردند. در ساعاتي محدود كه در عمر خود از كار فراغت مييافت به مسجد ميرفت و نماز ميخواند و عزاداري ميكرد. بسيار صبور و خويشتندار بود و يقين داشت كه شهيد خواهد شد. با همين حال و روحيه در سال 1373 به خدمت اعزام شد. دوره آموزش را در عجبشير گذراند و پس از آن محل خدمت او ماكو بود در پاسگاه مرزي قلعه. چهار پنج بار در طول خدمت به مرخصي آمد. در يكي از اين مرخصيها بود كه ديد همسايه با تفنگ بادي زده و چشم برادرش را در آورده است. فكر كرد كه عمدي در كار نبوده است. درست فكر ميكرد. همسايه را بخشيد و به مادرش گفت: اينها همه كار خداست. من خودم در راه خدا شهيد خواهم شد. شاه بيت كلامش همين بود كه در راه خدا شهيد خواهد شد و اين آرزو رفته رفته در جانش ريشه زده و قويتر شده بود. آرزويي قدرتمند كه در 23/7/1374 در پاسگاه قلعه به تحقق پيوست. چگونه؟ حالا كه جنگي وجود نداشت. سه درجهدار از شهرستان سلماس آمده و آقاي "يادگار محمدزاده" رزمنده سالهاي سخت جبهه را پيدا كردند. آنان گفتند پاي فيروز امنزاده تير خورده و براي عمل نياز به مجوز خانواده دارند. فيروز امنزاده دايي زاده يادگار محمدزاده بود. يادگار به نحوي دايي خود را در جريان گذاشت.آنان به سلماس رفتند و با واقعيتي ديگر رو در رو شدند. فيروز از نوك پا تا فرق سر، ده تا تير خورده بود. به رگبار بسته شده بود. "يادگار"ي كه خود با محنت بزرگ شده و پيش چشمانش بسياري از دوستان و همرزمانش در جبهه شهيد شدهاند، اينها را ميگويد و چشمانش پر از اشك ميشود. هنگامي كه بغض گلويش را رها ميكند، ميگويد: "او بچه فقر بود. از همان دوران كودكي از گوشلو به جعفرآباد رفت و به گاوچراني پرداخت و ديگر به ده برنگشت تا اينكه شهيد شد و جسدش آمد
ثبت دیدگاه