عهد و نذر
راوی ییی کلاته سیفری: بار هفتم که به مرخصی آمد، دستش باند پیچی شده بود. من و بقیه خانواده از وی پرسیدیم: چرا دستت بسته است. جواب داد: دستم لای در گیر کرده و زخمی شده ولی ما باور نمی کردیم زیرا دستش به شدت زخمی شده بود. به اصرار زیاد بالاخره به ما گفت: بشرطی می گویم که به خانواده هایی که فرزندشان به زاهدان مأمور شده اند نگویید زیرا ناراحت می شوند! خدا به من رحم کرد. سر کوه ایستاده بودم و تفنگ در دست داشتم که یک دفعه تیری شلیک شد و به شصت دستم اصابت نمود. خون زیادی آمد. به دکتر مراجعه کردم ولی او گفت: فعلاً سرم شلوغ است برو دو روز دیگر بیا! دیگر از درد ضعف آورده بودم . در سر نماز از امام رضا (ع) خواستم که اگر دستم را دکتر معالجه کند به حرم مطهرش بروم و در آنجا نذری بدهم. بعد از اینکه نمازم تمام شد، فرمانده مرا به دفتر احضار نمود و از من پرسید: دستت چه شده؟ تمام جریان را تعریف کردم و ایشان با نامه ای که به من داد به دکتر پادگان رجوع کرده و معالجه شدم. بعد که به مرخصی آمدم به حرم امام رضا (ع) رفته و نذرم را ادا کردم.
ثبت دیدگاه