سالی یک بار به مشهد می رفتیم . مثل همیشه عمه و عمو...
سالی یک بار به مشهد می رفتیم . مثل همیشه عمه و عمو و سایر خانواده های فامیل دور هم جمع شدیم برای برنامه ریزی سفر . حجت گفت : - من می گم این همسایمون رو هم ببریم منظورش خانواده شهیدی بود که اصلیتی کرمانی داشتند . توی کوچه خودمان بودند . همه به هم نگاه کردیم . سکوت نشانه رضایت بود . آن سفر به فرزند شهید خیلی خوش گذشت . حجت مثل یکی از اعضای خانواده مان با او رفتار می کرد *** توی کار برق و سیم کشی مهارت داشت . فصل تابستان بعضی از همسایه ها می آمدند و از او می خواستند کولر آبی شان را راه اندازی یا برق کشی کند . اتفاقا یکی از آنها که می دانستیم نیاز به کمک دارد با پدر حجت حرفش شده بود و از هم ناراحت بودند . حجت یواشکی رفت منزل آنها و کولرشان را تعمیر کرد . موقع خداحافظی به مرد خانواده گفته بود : - چیزی به بابام نگو ... *** رفته بودیم پارک . حجت فرزند شهید همسایه مان را هم با خودش آورد . آن کوچولو از خوشحالی می خواست پرواز کند تا این که برای چند دقیقه لازم شد حجت از ما جدا شود . آمد و آهسته توی گوشم گفت : - مامان هوای ای رو داشته باشید . یک وقت نگید چقدر سر و صدا می کنه . بذارید راحت باشه
ثبت دیدگاه