شناسه: 253168

امداد های غیبی

به روایت از حسین پورخسروانی : یکی ازشبها در جبهه هشت نفر در یک سنگر نشسته بودیم که ناگهان آقایی از بیرون سنگر صدایمان زد و گفت : بچه ها همه بیرون بیائید و مسأله های خود را بپرسید . همگی بیرون رفتیم ، هنوز چند قدمی از سنگر دور نشده بودیم که ناگهان سنگر منفجر شد و ما همه به دنبال آن آقا بودیم اما هرگز او را ندیدیم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه