شناسه: 296134

نوجوانی و جوانی

یک روز من و پدرش مى‏خواستیم به عروسى برویم پسر دیگرمان خیلى اذیت مى‏کرد و اصرار داشت که بیاید. سید رضا او را بغل کرد و گفت: مادر شما بروید راحت باشید من مواظب او و دیگران هستم. وقتى که ما برگشتیم دیدیم که سر و صورت او قرمز است. و بعضى جاهاى بدنش هم کبود است. گفتیم: چى شده؟ خواهرش گفت: وقتى من آمدم دیدم که عباس به صورت رضا مى‏زند و با گریه مى‏گوید. چرا نگذاشتى که من بروم و او را یکسره مى‏زد. اما سیدرضا یک بار هم دست به روى او بلند نکند و با صبر و تحمل او را نگه داشت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه