شناسه: 296480

خواب و رویای دگران در مورد شهبد

ک شب خواب دیدم علیرضا همراه با یک سید? که شال به گردن انداخته بود از سر آب به خانه ما آمدند. آن سید گفت:" به خانه ? شما آمده ام." گفتم:" بفرمائید خانه." چند بار به او تعارف کردم. گفت:" خجالت م? کشم و گرنه م? آمدم." با اصرار وارد شد. در دستش یک نایلون بود. درون آن یک جفت کفش بود که از آنها 6 جفت را به من داد و آن را برگرداند. من 7 تا فرزند پسر داشتم که یک? از آنها شهید شده بود و من فهمیدم همان یک جفت کفش? که در خواب به من نداده است مربوط به همان شهید است که با این عمل متوجه شدم ایشان شهید شده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه