شناسه: 59866

آرزوی شهادت

راوی عموی شهید:بعضی از روستاییان پول نداشتند برای کارگر گرفتن. فصل درو که می‌شد یاسر بدون هیچ چشمداشتی به کمک چنین کشاورزانی می‌شتافت و می‌رفت سر زمینشان برای درو کردن محصول آنها. اگر چه خودش از خانواده فقیری بود و خیلی وقت‌ها به کمک احتیاج داشت اما اولویت اش کمک به دیگران بود. ** اواخر دوران دبیرستان پیش خودم زندگی می‌کرد. دوست داشتم برادر زاده‌ام را که در فقر و نداری بزرگ شده بود امتحان کنم. مقداری پول گذاشتم گوشه طاقچه و تا دو روز سراغی از آنها نگرفتم. بعد از آن مدت دیدم پول‌ها همچنان دست نخورده باقی مانده است. ** به علت کمردرد نمی‌توانستم خوب بیل بزنم. فصل آبیاری زمین بود و اگر دیر می‌جنبیدم محصولم خراب می‌شد. یاسر آمد و گفت: «عمو جون، شما بشین من زمین رو آب میدم». بیل را برداشت و رفت. نزدیکی‌های سحر بود. با خودم گفتم شاید از تاریکی بترسد و یا به علت کم تجربه بودن زراعتم را خراب کند. آهسته تعقیب اش کردم. با ورم نمی‌شد. با این که سن و سالی نداشت ولی انصافاً از خودم بهتر کار می‌کرد! ** خیلی با هم رفیق بودیم و هر وقت فرصتی دست می‌داد با هم کشتی می‌گرفتیم. البته او احترامم را داشت و کمرم را به خاک نمی‌زد، چون من عمویش بودم. با این وجود خدمت توی هنگ مرزی ارومیه او را عوض کرده بود. آخرین مرخصی یک عکس آورد و داد به مادربزرگش: «من شهید میشم. این عکس رو هم گرفتم برای روی قبرم!». مادرم که خیلی عصبانی شده بود دعوایش کرد. قبلاً هم این حرف را از او شنیده بودم. گفته بود: «آرزومه شهید بشم» یا «به دلم اومده شهید میشم» و همین طور هم شد. یاسر متولد ماه رمضان 74 بود و چند روز بعد از حرفی که به مادر بزرگ زده بود در ماه مبارک رمضان 94 شهید شد. ما هم همان عکس را برای روی مزار شهید انتخاب کردیم!

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه