شناسه: 108806

توجه به امر ازدواج

زمانی که حسین آقا را داماد کردیم به ما قول داد که به جبهه نرود ولی حدود چهار یا پنج روز بیشتر از زایمان همسرش نگذشته بود که گفت: می خواهم به جبهه بروم. مدتی با ایشان بحث کردم. دیدم نتیجه ای ندارد. به پسرخاله ام گفتم: مگر قرار نبود حسین آقا به جبهه نرود؟ ایشان توانایی جنگیدن ندارد، چون پاایش ترکش زیادی دارد. گفت: من نمی دانم. فردا صبح که شد پیش پسرخاله ام رفتم و گفتم: حسین را با خودت به جبهه نبر. گفت: حسین هرجا باشد الان پیدایش می شود حسین همان لحظه آمد. سلام و احوالپرسی کردم و گفتم: داداش مگر قرار نبود به جبهه نروی؟ گفت: نه، ما اصلاً همچین قراری نداشتیم. مگر می شود به جبهه نروم گفت: تا الان می توانستید مانع جبهه رفتن من بشوید ولی از حالا به بعد نمی توانید چون عضو رسمی سپاه شده ام. به جبهه رفت. در طول چند سالی که به جبهه رفت شهید نشد در عملیاتی که با افغانی ها درگیر شده بودند به شهادت رسید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه