شناسه: 117659

پيش بيني شهادت

روزى من و محمد رضا با هم به امامزاده سید مرتضى رفته بودیم و محمدرضا آن روز تازه از منطقه آمده بود و رفتیم با هم بستنى خوردیم داشتیم بستنى میل مى‏کردیم که متوجه شدم یکدفعه حال مرتضى تغییر کرد گفتم چى شد؟ گفت کاظم این دفعه که بروم منطقه دیگر برنمى گردم گفتم این حرفها چیه مى‏زنى مرگ و زندگى با خداوند است چند روز قبل که در خط بودم دیده بان عراق مى‏خواست مرا بزند که یکى از بچه‏ها گفت بخواب به محض اینکه خوابیدم تیر دشمن به سنگ خورد اگر آن تیر به سنگ اصابت نمى‏کرد دقیقاً وسط پیشانى من مى‏خورد بعداً که اعزام شد به شهادت رسید و دقیقاً تیر مستقیمى به وسط پیشانى اش خورده بود و او را به شهادت رسانده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه