شناسه: 131866

خواب و رویای شهید

به روایت از فاطمه سلطان اعتمادی : هنگامیکه محمد علی برای آخرین مرتبه به مرخصی آمد به من گفت: همسرم در منطقه بودم که یک شب خواب دیدم آقایی با لباس و اسب سفید نزد من آمد و شش نفر از همرزمان من را با خود برد. من آن لحظه در حال بستن کفش هایم بودم، یکی را بسته و دیگری را در دست گرفته و دور سرم می چرخاندم، در همان لحظه با صدای بلند آقا را صدا زدم و گفتم مرا هم با خود ببرید که ایشان گفت: تو را نوبت بعد می برم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه