خبر شهادت
آقاى کاوه به شهادت رسیده بودند، وقتى پدرم به خانه آمد خیلى ناراحت بود. سرش را به دیوار مىزد و گریه مىکرد. مادرم گفت: براى چه این کارها را مىکنى؟ اما پدرم جوابى نمىداد و در عالم خودش بود. هر چى مادرم مىگفت: اکبر این کارها را نکن- اکبر، اسم مستعار پدرم بود- اگر اینها شهید شدند، لیاقتش را داشتند. ولى هر چه سعى کردیم او را دلدارى بدهیم فایدهاى نداشت. بابا توى این وادى نبود که کسى دارد با او صحبت مىکند خودش را روى زمین انداخته بود و فقط گریه مىکرد.
ثبت دیدگاه