شناسه: 136755

تقيد به حجاب

اوایل انقلاب بود. یکى از همسایه‏ها تنور داشت. مادرم خانه آنها رفته بود و نان مى‏پخت. مقدارى "لبو" هم داخل تنور گذاشته بود تا پخته شود. مادر به خانه آمد و گفت: برو به همسایه بگو که اگر "لبو" پخته شده آنها را بدهد تا بیاورى. من که هنوز سن چندانى نداشتم بدون روسرى و چادر به خانه همسایه رفتم در همین هنگام پدرم از راه رسید و من را با آن وضع مشاهده کرد. یک چشمى گرداند و گفت: این چه وضعى است که دارى، چرا اینجورى در حیاط آمدى؟ گفتم بابا نمى‏دانستم شما مى‏آیى. گفت: چه کار به من دارى که چه موقع مى‏آیم، حجابت را باید همیشه حفظ کنى. به اصطلاح یک آجر از روى زمین برداشت تا به من بزند. من که ترسیده بودم به طرف کوچه دویدم گفت: مگر تو را نگیرم. مادرم که من را دید گفت: بیا مادر، نمى‏گذارم تو را بزند. پدر گفت: اگر یک مرتبه دیگر تو را با این وضع ببینم با همین آجر توى سرت مى‏زنم. اما او هیچگاه ما را تنبیه نکرد. با نگاهش ما را متوجه اشتباهمان مى‏نمود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه