خاطرات سياسي
مدتى بودکه آقاى یعقوبى نوارها و اطلاعیه هایى را که در خانه داشت با خود مىبرد. نیمه شب یا خودش از سرکار مىآمد و مىگفت که امشب اضافه کارى دارم باید بروم یا اینکه کارگرش را مىفرستاد و ما را در جریان قرار مىداد. بعد از مدتى فهمیدم که نیمه شبها مىرود و اطلاعیهها را در خیابانها پخش مىکند. بعد از جریان 15 خرداد، صبح بود که ایشان از منزل خارج شد، من که در جریان نبودم فکر کردم سرکار مىرود اما ایشان به حرم رفته بود. آن روز حکومت نظامى بود، خیلى نگران بودم، نمىدانستم کجا رفته است. تصمیم گرفتیم دنبالش برویم. اما همینکه بیرون رفتیم، چند مأمور با اسلحه جلویمان را گرفتند و گفتند: به خانه هایتان بروید وگرنه با تیر شما را مىزنیم. با آن شرایط به خانه بازگشتیم. تقریبا ساعت 3 2 بود که حکومت نظامى پایان یافت. ساعت 5 4 بود که آقاى یعقوبى به خانه آمد. من گریه مىکردم اما ایشان مىخندید.
ثبت دیدگاه