پيش بيني شهادت
یکى ار همرزمان آقاى یعقوبى نقل مىکرد:بعد از ظهر بود دیدم آقاى یعقوبى یه آرایشگاه رفت و به سر و صورت صفایى بخشید.چهره نورانى داشت.هرکس که وارد آرایشگاه مىشد و ایشان را مىدید فکر نمىکرد که این آدم فردا به خط برود برنمى گردد.آقاى یعقوبى گفت:من مىخواهم به خط بروم. گفتم:من هم با شما مىآیم دیگر طاقت ماندن ندارم.تیمورى رفت شما هم که مىخواهى بروى پس من هم مىآیم.ایشان گفت:نه شما باید اینجا بمانى گفتم نه من اصلااینجا نمىمانم چرا شما مىخواهید به خط بروید ومرا با خودنمى برید چون پیر هستم؟آقاى یعقوبى گفت نه شماپیر نیستى ولى به دلایل مختلف شما باید اینجا بمانى. ولى من قبول نمىکردم.اما ایشان گفت:شما باید بمانى و مأموریتى را انجام بدهى. ساکى را که متعلق به خودش بود به من داد و گفت بعد از رفتن من این ساکر را برمى دارى و مىروى به خانوادهام تحویل مىدهى چون یکسرى مدارک هست که نمىخواهم کسى درب این مدارک را باز کند. اینجا بود که فهمیدم آقاى یعقوبى قصد رفتن دارد و این سفر آخر ایشان است و دیگر برنمى گردد.
ثبت دیدگاه