خاطرات سياسي
روز یکشنبه بود که با آقاى یعقوبى به منزل آیت الله شیرازى آمدیم. روز جلوتر فروشگاه ارتش را خالى کرده بودند دیدم عدهاى کنار دیوار ایستادهاند و مىگویند که دیروز ما چند کیسه برنج از فروشگاه بردیم، یکى مىگفت: ما چقدر قند بردیم و برادرم جلو رفت و با آنها صحبت کرد و گفت: این کیسه برنح یا قندى که شما برداشتید و بردید مال بیت المال است. اینها حرام است. بروید از آقاى شیرازى سوال کنید. بعضى از اینها قبول کردند و بعضى گفتند برو بابا، مىخواستند فروشگاه را آتش بزنند ما هم رفتیم فلان جنس را برداشتیم. ایشان گفت: شما باید هر چه از آنجا بیرون آوردید به خانه آقاى شیرازى تحویل بدهید. نروید به زن و بچه خودتان بدهید. در حین صحبت کردن بودیم که دیدیم مردم شکست خورده و پراکنده شدند و بعضى به طرف حرم مىروند. از کنار دیوار به طرف خانه آقاى شیرازى نگاه کردیم و اطراف خانه ایشان چیزى جزء تانک و سرباز ندیدیم. موتورهایمان آن سمت خیابان بود من گفتم: بیا از این طرف برویم. من که متوجه نشدم آقاى یعقوبى گفت بیا از این سمت برویم. فکر کردم دنبالم مىآید. به طرف بازارچه رفتم. چند ساعتى گذشت که اوضاع کمى آرام شد. اما اعلام کردند یک ساعت دیگر حکومت نظامى شروع مىشود. من آمدم و موتور را برداشتم که بروم، دیدم موتور برادرم همانجاست، صبر کردم تا بیاید، اما دیر کرد. به طرف کوچه باز گشتم ولى پیدایش نکردم. یک ربع دیگر تا حکومت نظامى مانده بود موتور را سوار شدم تا به خانه بیایم. دیدم عدهاى کنار موتور برادرم ایستادهاند با خودم گفتم که اینها مىخواهند بنزینش را خالى کنند یا اینکه موتور را آتش بزنند. دوان دوان به طرف موتور آمدم و گفتم: چه کار مىکنید، اگر بنزینش را خالى کنید، نمىتوانیم موتور را ببریم. به موتور نگاه کردم. تیرى به لاستیک آن اصابت کرده و آن را سوراخ کرده بود. وقتى دیدم عباس نیامد، موتور را همانجا رها کردم و با ناراحتى به خانه آمدم. وارد حیاط که شدم دیدم همسرش کنار دیوار ایستاده و رادیو مرتب اعلام مىکندکه درگیرى هنوز ادامه دارد. همسرش گفت: آقاى یعقوبى کجاست. من که هیچ خبرى نداشتم گفتم: حرم رفته به زودى مىآید. موتورم را داخل گذاشتم و بدون سر و صدا از خانه بیرون آمدم. چیز زیادى به حکومت نظامى باقى نمانده بود از خانه خارج شدن تا بروم موتور عباس را بیاورم. آمبولانسها پشت سر هم زخمىها را به بیمارستان مىبردند. با خود گفتم احتمالا عباس زخمى شده که تا به حال به خانه نیامده است. مىخواستم به بیمارستان بروم و خبرى بگیرم. در فکر بودم که عباس را دیدم به سمت من مىآید. عصبانى شده بودم. گفتم: مرد مومن، ما که با هم بودیم هیچ نمىگویى و مىروى. من را جان به لب کردى، موتور شما را مىخواستم ببرم ولى نشد، شما باید آنقدر بى فکر و بى خیال باشى. گفت: چرا جوش بى خود مىزنى. آن موقع که شلوغ شد به شما که گفتم بیا حرم برویم ولى شما از آن سمت دیگر رفتى، دیدم شما نیامدى من هم از این طرف به حرم رفتم و نماز را خواندم و زیارتى کردم و آمدم. آنجا به تندى با ایشان صحبت کردن ولى ایشان لبخندى زد و به طرف خانه آمدیم.
ثبت دیدگاه