شناسه: 136771

محبت و مهرباني

یکى از دوستانم کارت تبریکى به من داد که روى آن نوشته بود مهرت نرود از دل من مگر آن روز که خاک شود منزل من چون شعر جالبى بود و خیلى به پدر علاقه داشتم این را براى پدر در نامه‏اى نوشتم یک هفته نشده بود که پدرم از جبهه آمد من هم تازه از مدرسه رسیده بودم چشمان پر از اشک او به من افتاد با هم روبوسى کردیم گفتم نامه‏ام به دستت نرسید گفت نامه‏ام به دستم رسید اما براى اولین و آخرین بار باشد که چنین شعرهایى را براى من بنویسى اشک در چشمانش حلقه زده بود صورتم را بوسید و گفت: "دیگر این شعرها را ننویس نمى‏دانى در منطقه چه تاثیرى روى من گذاشت"

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه