توجه به تربيت فرزند
در سنین کودکى بودم پدرم هر شب دستم را مىگرفت و به مسجد مىبرد و نماز مىخواندیم و بر مىگشتیم. یک شب گفت:احمد بلند شو بیا برویم. گفتم باشد شما برو من مىآیم. ایشان رفت و من به خاطر شیطنتهایى که داشتم به مسجد نرفتم. پدرم متوجه غیبت من شد و قبل از اینکه به خانه بیاید به منزل عمویم رفته بود و پرسیده بود که احمد براى نماز آمد یا نه - چون احتمال مىداد که مثلا صف عقب بوده باشیم و مارا ندیده باشد - وقتى مطمئن شد که به مسجد نرفتم خانه آمد و مرا صدا زد و گفت احمد نماز آمدى؟ گفتم بله اگر مىخواهى مطمئن شوى برو از خانه عمو بپرس. با اینکه جریان را مىدانست دستم را گرفت و گفت: بیا برویم تا ببینم چه مىشود. به خانه عمو رفتیم و بچههاى عمو گفتند: نه در نماز نبود. پدرم نگاه تندى به من کرد اما حرفى نزد. از همان نگاه پدر به حدى ترسیدم که در آن لحظه به طرف داخل خانه دویدم
ثبت دیدگاه