شناسه: 136776

خبر شهادت

فرشها و حصیرها را شسته بودیم که زنگ خانه به صدادر آمد. درب را باز کردم دیدم یک آقایى پرسید:منزل آقاى یعقوبى اینجاست؟گفتم بله بفرمائید. گفت آقاى یعقوبى... گفتم: منطقه است.گفت چند وقت است که منطقه است؟گفتم 12 10 روزى هست که به منطقه رفته است. گفت خبرى از ایشان ندارید. جوابم منفى بود.گفت: کدام منطقه هستند؟ گفتم اهواز هستند با ایشان چکار دارید؟ گفت یکى از دوستانشان هستم و... گفتم: هر امرى دارید ما در خدمتان هستیم اگرحرفى دارید بگویید .گفت: کس دیگرى یا بزرگتر منزلتان نیست؟وقتى گفت کس دیگر نیست بزرگتر ینیست همان لحظه تکان عجیبى خوردم ولى خودم را کنترل کردم و گفتم اگر مسئله‏اى پیش آمده بگویید آمادگى اش را داریم.گفت اگر کس دیگرى هست مى‏خواهم با او صحبت کنم. هرچه اصرار کردم حرفى نزد.آدرس خانه برادرش را دادم آنجا رفته بود و گفته بود به خانواده‏اش چیزى نگوئید که آقاى یعقوبى شهید شده.پسرم که خانه عمویش بوده تا اینکه چشم عمویش به او مى‏افتاد ناخوداگاه مى‏گوید: عمو جان بى پدر شدى... به خانه برادر شوهرم رفتم. برادر خانمش درب حیاط ایستاده بود و نمى‏گذاشت من داخل بروم. گفتم:آقاى صفر بگذار داخل بروم ببینم چه خبر است.گفت: خانم یعقوبى چیزى نیست هیچ خبرى نیست. از زیر دست آقا صفر با اینکه نامحرم بود رد شدم و داخل رفتم و دیدم برادر شوهرم حالش عوض شده و زار زار گریه مى‏کند. فرداى آن روز به معراج رفتیم. به چهره آقاى یعقوبى که نگاه مى‏کردم با چهره خندان محبت‏آمیز با ما خداحافظى مى‏کرد آنجا زیارتش کردیم و به سوى منزل آمدیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه