شناسه: 138310

امدادهاي غيبي

محمد علی خاطره ای را اینگونه نقل کرد یک روز من و چند نفر از دوستانم تعداد زیادی عراقی را به اسارت گرفتیم. هر کدام از آنها دو برابر ما هیکل داشتند. در طی مسیر دائماً نگران این بودیم که آنها به ما حمله ور نشوند چون ما دو قبضه اسلحه بیشتر به همراه نداشتیم. خلاصه به هر ترتیبی بود آنها را به اردوگاه بردیم. موقعی که می خواستیم آنها را تحویل بدهیم، یکی از اُسرا گفت: منظورت چیست؟ به جز ما چند نفر کس دیگری نبود. آن عراقی گفت: منظورم آن آقایی است که سوار بر اسب سفیدی پشت سر مواظب ما بود. وقتی آن عراقی این حرف را زد اشک از چشمانمان جاری شد. ما به خاطر به اسارت در آوردن آن عراقی ها به خودمان مغرور شده بودیم. این اتفاقی که افتاد یک معجزه بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه