شناسه: 139363

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی عصمت نعمتی : پس از به شهادت رسیدن دو تا از بهترین عزیزانم که اولى پسرم و بعد از پسرم نیز برادرم عباسعلى بسیار ناراحت و غمگین و افسرده شده بودم یک شب خواب دیدم برادر عزیزم عباسعلى آمده و مى‏گوید: حجى عصمات دستت درد نکند! ماشاء اللَّه ماشاءاللَّه! پرسیدم چرا؟ گفت: مگر نگفتم صبور باش چرا این همه گریه مى‏کنى؟ گفت خوب عباسعلى جان دلم کباب است داغ شما برایم سنگین است هم پسرم را از دست داده‏ام و هم تو برادرم گفت: شما اصلاً ما را از دست نداده‏اى الان من پیشت آمده‏ام اگر ما مرده بودیم چطور پس توانستیم که به پیشت بیائیم بعد به کنار کرسى آمد و دراز کشید و گفت: خواهر جان بیا دراز بکش گفتم مى‏خواهم ترا تماشا کنم خیلى وقت است که تو را ندیده‏ام دستى بر سر و رویش کشیدم و یک مرتبه در همان عالم خواب به یاد لحظه‏اى افتادم که براى دیدن جنازه برادرم رفتم و اجازه ندادند او را ببینم چون این سر در بدن نداشت اما بالاخره توسط روحانى محل برادرم را دیدم و لبانم را بر رگهاى بریده او گذاشتم و به یاد آن لحظه از آخرین دیدار حضرت امام حسین)ع( با حضرت زینب رگ‏هاى بریده گلوى او را بوسیدم و خداحافظى کردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه