شجاعت و شهامت
راوی طاهره نعمتی : یکدفعه دایى ام که همرزم پدرم بود تعریف مىکرد: یک شب براى شناسایى به داخل مقر عراقىها رفتیم صبح دم باید بر مىگشتم وقتى به مقر نورمان رسیدیم دیدیم على آقا پدرت همراهمان نیامده همه جا را دنبالش گشتیم شب بعد آمد پرسیدم کجا بودى؟ ما همه جا را دنبالت گشتیم گفت: بعد از این که شما راه افتادید سر و کله عراقیها پیدا شد من به درخت تکیه دادم و آیه )و جعلنا( را خواندن و تا شب هماجا ایستادم و اینها آمدند و رفتند اما من را ندیدند شب که شد راه افتادم و الان در خدمت شما هستم ما از تعجب و جرأت او شگفت زده شدیم.
ثبت دیدگاه