کرامات شهداء بعداز شهادت
راوی مهدیه کاظمیان: روزیکه برای دیدن جنازه پدرم به معراج رفتم آنجا خیلی شلوغ بود . در ابتداء دستم در دست دائی ام بود . پس از مدتی دست دائی ام را رها کردم چون مرد ها قد بلند بودند از بین پاهای آنها جلو رفتم تا به تابوت پدرم رسیدم . پدرم یخ کرده بود ولی چهره اش سالم بود .
ثبت دیدگاه