تسلیم بودن در برابر پروردگار
روز جمعه بود که رضا آمد دنبالم و گفت: بیا برویم یک دورى بزنیم به زیارت سید مرتضى و سید محمد برویم از خیابان قائم که رد شدیم به کوچه دکترنى رسیدیم این کوچه به پشت بازارچه متصل مىشه اگر موتورى وارد کوچه شود موتور دیگرى نمىتوانست عبور کند به هر حال وارد کوچه شدیم من هم راننده بودم و رضا در پشت سرم بود همین طور که در حال حرکت بودیم یک موتورى از روبرویمان آمد و تصادف کردیم و من و رضا به شدت از روى موتور پرتاب شدیم. و در حدود چهار الى پنج متر آن طرفتر از موتور افتادیم چون شدت تصادف بالا بود گفتم حتما کارمان تمام است هنگامیکه روى هوا بودم وقتى به زمین خوردم احساس کردم بر روى ابر نرمى افتادهام چون هیچ صدمهاى ندیدم و ناگهان صداى رضا را از پشت سر شنیدم که مىگفت تو کارى نشدهاى؟ گفتم: نه مثل اینکه معجزه شده چون با این شدت حداقل دست و پایمان باید مىشکست رضا گفت شاید مصلحت خداوند بر این نیست که ما به این طریق از دنیا برویم فکر مىکنم مصلحت ما در جبهه است خلاصه دوباره سوار شدیم و به زیارت رفتیم.
ثبت دیدگاه