شناسه: 153648

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی محمد امیر کریمی زاده: یک شب در سنگر خوابیده بودم یک مقدار سرماخورده بودم و کمی کسالت داشتم. در عالم خواب دیدم که شهید قراقی وارد سنگر شد و سلام کرد. نگاه کردم دیدم شهید قراقی یک دست لباس اتو کرده و منظم تنش است و یک بوی عطر عجیبی داخل سنگر را معطر کرد. من جلوی ایشان بلند شدم و دست به گردن همدیگر گذاشتیم و کمی متأثر شدم. بعد شهید قراقی به من روحیه داد و گفت: آقای کریمی، چرا خوابیدی بلند شو برو ببین بیرون چه خبر است و یک هوایی بخور تا حالت خوب شود. من گریه می کردم و اشک می ریختم و نمی توانستم حتی یک کلمه با ایشان صحبت کنم. یک مرتبه تلفن زنگ زد و از خواب بیدار شدم دیدم از بس که در آن حالت رؤیا و خواب اشک ریخته بودم تمام گونه و صورتم خیس است. بعد بلند شدم و از سنگر بیرون آمدم و چند متری قدرم زدم و متوجه شدم که هیچ اثری از سرماخوردگی و کسالت در من نیست. پس از اینکه به سنگر برگشتم یکی از برادران تدارکات داخل سنگر شد و گفت: سنگر شما چه بوی عطر خاصی می دهد. آقای کریمی چه عطری زدی؟ من در آن لحظه هیچ چیزی نگفتم. اما متوجه شدم که عطر آن شهید بوده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه