عشق به ائمه ی اطهار
یک شب تعدادى از شهدا را به منطقه ما آورده بودندواز من خواستند برایشان مداحى و نوحه سرایى کنم از فرمانده مان خواستم تا محمد رضا نیزدر این مراسم شرکت کند چرا که هرگاه ایشان در کنارم قرار مىگرفت با آرامش خاطر روضه مىخواندم اما آن شب محمد رضا نبود و به منطقهاى به نام کاسه در جزیره طبنون رفت بود فرمانده مان گفت: متأسفانه این دو میسر نیست چرا که در شب امکان جایگزین کردن براى ایشان را نداریم به هر حال وقتى دیدم امکان حضور آقاى عجمى نیست به محل شهداء رفتم و همین که مىخواستم مجلس را شروع کنم دیدم محمد رضا نفس زنان به کنارم آمد و در پهلویم نشست هیجان زده شده بودم پرسیدم محمد رضا چگونه آمدى؟ گفت: حکایت دارد هنگامى که براى شهداء با قایق خاک مىآوردند قایق ران نیز به شهادت رسید و از من خواستند که با قایق برگردم و در آوردن خاک کمک همینکه اینجا رسیدم یکى از برادران گفت: آقاى عجمى شما خسته شده ایدمقدارى استراحت کنید به جاى شما من میروم که بعد هم متوجه که شما طلبس دارى و قرار است که مداحى کنى فرصت را غنیمت شمردم و به اینجا آمدم در دل با خود گفتم خداوند به انسان چقدر لیاقت مىدهد که در این شرایط چگونه بنده مخلص را به مجالس سینه زنى و مداحى مىرساند.
ثبت دیدگاه