شناسه: 155878

خاطرات بعد از مجروحیت

به روایت از فاطمه دانشمندی : یکبار به جبهه رفت و نمی دانم چند ماه طول کشید و هیچ خبری از او نداشتیم. با صد تومان پولی که داشتم زنگ زدم یک تومان پول باقی مانده بود که گفتند: عباسی مجروح است و در بیمارستان بستری است. به خانه آمدم و شروع کردم به گریه کردن. پس از چند روز دو تا برادر پاسدار علی را در حالی که دستش مجروح بود تحویل ما دادند. هر روز پانسمان دستش را عوض می کردند تا دستش خوب شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه