عشق به ائمه اطهار
راوی فاطمه دانشمندی : یک روز خاله ام آمد و گفت : خاله چرا گریه می کنی ؟ گفتم : هرچی به علی می گویم داماد شو می گوید نمی شوم ، می خواهم کربلا را ببینم و مادر و پدرم را به کربلا برسانم بعد بیایم داماد بشوم .
راوی فاطمه دانشمندی : یک روز خاله ام آمد و گفت : خاله چرا گریه می کنی ؟ گفتم : هرچی به علی می گویم داماد شو می گوید نمی شوم ، می خواهم کربلا را ببینم و مادر و پدرم را به کربلا برسانم بعد بیایم داماد بشوم .
ثبت دیدگاه