شناسه: 156645

عشق به جهاد

اولین باری که پسرم علیرضا به جبهه رفت حدود سه ماه نیامد. هر چه تلفن می‌زدیم یا نامه می نوشتیم می گفت من برای چه به کاشمر بیایم. وجود من اینجا لازم است. خدا رحمت کند پدربزرگش گفت آیا او دلش برای پدر و مادرش تنگ نشده است. من به جبهه می روم تا او را بیاورم. ایشان با وجود این که پیرمرد بودند به اهواز رفتند و علیرضا را به کاشمر آوردند. علیرضا با گرفتن رضایت از ما پس از یک هفته عازم جبهه شد. البته علیرضا می گفت: اگر شما رضایت می دهید به جبهه می روم و گرنه این جا می مانم ولی به هر طریقی بود رضایت ما را جلب کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه