عشق به جهاد
راوی ابراهیم شبان: یک روز صبح برادر علی صادقی به محلّ کارم در روابط عمومی واقع در باغ ملّی آمد و به من گفت: علی آقا بیا باهم تا همین جا برویم، مقداری کار دارم. پس از اینکه سوار ماشین شدیم ایشان ابتدا به بلوار خیّام رفت و بعد همه به سمت مشهد حرکت کرد. در آن لحظه من گفتم: علی آقا به کجا می روی؟ گفت: به مشهد می رویم و زود برمی گردیم. من گفتم : درب اتاق باز است و کسی نیست گفت: زود برمی گردیم. می خواهم شما را به مشهد ببرم چون آقای روشنک با شما آشناست، برایم کارت اعزام به جبهه بگیرید. وقتی کارت را گرفتیم با هم برمی گردیم.
ثبت دیدگاه