شناسه: 160101

حج

همسرم برایم تعریف می کرد یکروز یکی از دوستان آقای شریفی را دیدم من که سعادت نداشتم قبل از شهادت ایشان را ؟؟؟ از دوست ایشان خواستم تا کمی از آقای شریفی برایم بگوید دوست ایشان گفت چه بگویم گفتمخاطره ای تعریف کن سپس گفت یکبار با ایشان به مکه رفته بودیم هوا هم بسیار گرم بود ما نیز به همراه چندتن از دوستان در سایه ای نشسته بودیم و در حال نماز خواندن و تلاوت قرآن بودیم ولی آقای شریفی در آفتاب نشسته بود و قرآن می خواند و گریه می کرد گفتم حاج آقا چرا نمی آیی در سایه بنشین؟ آقای شریفی گفت بگذار من در آفتاب بنشینم، این آفتاب فردای قیامت ما را نجات خواهد داد ( منظورش از آتش سوزان جهنم بود) وقتی هم از مکه باز گشتیم سه ماه طول نکشید که ایشان به شهادت رسید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه