خبر شهادت
به یاد دارم براى عمل جراحى کمرم در بیمارستان بسترى بودم و دقیقاً روزى که قرار بود عمل صورت بگیرد و دکتر معالج نروم آمد و گفت شما فعلاً حالتان خوب است و احتیاج به جراحى ندارید به هر حال طبق نظر پزشک من هم حرفى نزدم و به منزل برگشتم آنروز حال و هواى عجیبى داشتم و دائم نگران بودم و به مجرد اینکه به منزل رسیدیم آلبوم عکس خانوادگى مان را باز کردم و تا چشمم به عکس على اکبر افتاد گریهام گرفت نمىدانستم علت چیست به همسرم گفتم به دلم آمد اتفاقى براى على اکبر افتاده گفت مطمئن باش اگر خبرى باشد به شما اطلاع مىدهند دلم رضا نمىداد و به همسرم گفتم بلند شو برو از خانه مادرم خبر بگیر وقتى همسرم برگشت گفت گویا على اکبر در عملیات مجروح شده و اکنون در بیمارستان بسترى شده. دیگر طاقت نیاوردم و به سرعت خودم را به خانه مادرم رساندم همه ساکت و ناراحت بودند پرسیدم ازعلى اکبر چه خبر؟ چه اتفاقى افتاده؟ برادرم جلو آمدو بعد از اینکه کمى آرامم کرد گفت: على اکبر در عملیات مجروح شده؟ اما باور نمىکردم گویى به من الهام شده بود که على اکبر به شهادت رسیده است. از طرفى چون حالم خوب نبود خانواده نمىخواستند از شهادت حرفى بزنند به هر حال پس از اصرارهاى فراوانم برادرم لب به سخن گشود و گفت: على اکبر حدود پانزده روز است که به شهادت رسیده و گویا پیکرش به داخل آب افتاده بوده است تا اینکه یکى از غواصان در چند روز بیش پیکرش پاکش را از داخل آب پیدا کرده و آلان در سردخانه است و در طى فردا یا پس فردا تشییع مىشود و دیگر هیچى نفهمیدم گویى دنیا را بر روى سرم خراب کردند.
ثبت دیدگاه