شناسه: 164384

نوجوانی و جوانی

با توجه به اینکه خانه ها آب نداشت، یک سطل دستش بود و می رفت برای خانه و هم برای گاوها آب می آورد. ایشان خیلی فضول هم بودند، یک لحظه سرجایش نمی ماند. یک روز سطل هفت ، هشت کیلوئی را برداشته بود که آب بیاورد ، می خواستاز رودخانه اب بر دارد که مادرم در آنجا بوده و می گوید: " تو نمی توانی. " شهید می گوید: " نصفه اب می کنم. " که ناگهان در رودخانه می افتد. مادرم نمی تواند بگیردش و فریاد می زند. و آب حدود 30 متر می بردش، که او را می گیرند. بعدها وقتی که ما می گفتیم: " باز هم می روی آب بیاوری؟" می گفت: " من می روم ولی این بار مواظب هستم و سطل را کمتر آب می کنم."

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه